تبليغاتX
کات ... دوباره - دیوانه ای در اوج دیوانگی اش چنین نوشت: ...
دیوانه ای در اوج دیوانگی اش چنین نوشت: ...

جمله ای به ذهنم می آید. این جمله هوایی ام کرده است و امروز و این لحظات اوجش بود. جمله ای که قبلاً نیز بارها و بارها شنیده ام (و شنیده اید)؛ اما انگار به تازگی این جمله را شنیده ام: ...

« یَومَ یَفِرُّ المَرءُ مِن أخیهِ وَ  اُمّهِ وَ بَنیهِ وَ...» (یوم الفرار) روزی که  همه از هم می گریزند. همه و همه حتی محکم ترین هم پیمانان روی زمین : مادر و فرزند.

آری همه جا و به هرکسی که برمی خورم این جمله می پرد جلوی چشمم. کلافه شده ام. انگار همه چیز برایم رنگ دورویی گرفته است.

جلوی آیینه می روم. از همین امروز احساس می کنم که نه تنها اعضایم برایـــم نیست، بلکه با من هم نیست. به چشمانم در جلوی آیینه خیره می شوم، به گوش هایم دقت می کنم، دستهایم و پاهایم... همه می خواهند فردا رسوایم کنند. راستی در دهانم تکه گوشتی است که اگر از شر همه شان رهایی یابم، فردا این تکه گوشت کارم را می سازد.

به چه دل بسته ام؟ به اعضا و جوارحم؟ به خانواده ام؟ به دوستانم؟ به آشنایانم؟ به شهرتم؟ به ... ...؟ آری به هر چیز فناپذیر دل بسته ام و گم کرده ام ریسمانم را.

دوستان و بستگانی را بخاطر می آورم که به این کوچکترین و کمترینِ در این قهقرایِ فرش می گفتند ما را از دعا فراموش نکن!  و امروز آنان در زیر خاکند و تنها. خوشا بحال شان اگر خود توشه ای نیک برای خویش برگزیده اند. زیرا همچون منی که دعایم از اتاقم هم فرا تر نمی رود آنها را فراموش کرده ام؛ حتی از یادشان هفته ای یکبار.

آخر تو ای خاکیِ مغرور! همه اینها را دیده ای و خود باز دل به هیچ و پوچ بسته ای؟تو خودت مگر می خواهی چند سال زنده بمانی و حداکثر چه مدت می خواهند تو را بخاطر داشته باشند؟ غرق شده ام در روزمرگی و عادت به آن کرده ام. و چوب خدا هر بار بسیار محکم تر از قبل بر سرم می خورد و دقایقی به راهم می کشاند و باز هم.....

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

...یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن

الهی! مدتهاست که با تو خلوت نکرده ام و تو همیشه ناظر بر اعمالم بودی.

الهی! به هر چه فانی بود دل بستم الا حضرت باقی.

الهی! برای رسیدن به خواسته های فنا پذیرم به هر چه سبب دوری از تو بود تن دادم و پشت پا زده ام اسباب نزدیکی ات را.

الهی! امروز حتی چگونگی راز و نیاز با تو را هم فراموش کرده ام.

الهی! می دانم که از همه به من نزدیکتری و من از همه نسبت به تو دورتر. چه کنم که غرق شده ام در روزمرّگی. انگار در قعر چاهی عمیق بسر می برم. نمی دانم که امروز که به در خانه ات آمدم چگونه سرم را بلند کنم؟

 

از دست چو من عاشق، دانی که چه برخیزد

کاید به سر کویت، در خاک درت افتد

 

الهی! هرچند از کرم بی حد و حصارت آگاهم و می دانم که گمراهی هایم را نادیده می گیری ای مهربان ترین مهربانان؛ اما خود چگونه فراموش کنم بدی هایم را؟

 

هر چند دورم از شما، انگار نزدیکم

دور از شما هستم ولی اینبار نزدیکم

از دور بوی مهربانی می وزد ای دوست

اینجا به اوج لحظه دیدار نزدیکم

 الهی! رو بسوی قبله ات بودم و دل بسوی هرچه غیر تو. «ایاک نعبد» می گفتم و در عمل ربــّــم همه چیز بود الا قادر متعال. «ایاک نستعین» می گفتم و دست و دل پیش هر نامحرمی می گشودم. و چه زیبا فرموده ای که شرط هدایت به صراط مستقیم: «ایّاکَ نَعبُدُ و ایّاکَ نَستَعین» (فقط تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می طبیم)

الهی و ربی من لی غیرک

ای آفتاب خوبان! می جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

 

 

کپي رايت :نقل تمام يا بخشی از مطالب تنها با كسب اجازه از نويسنده مجاز است. تقلید از طرح قالب وبلاگ ممنوع است.

Designed by: yek7om | Powered by: blogfa | Translate for blogfa : ITblog