تبليغاتX
کات ... دوباره
اللهم لبیک...

ای قوم به حج رفته کجائید کجائید

معشوق همینجاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

با اینهمه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما برده شمایید

 

من موندم و ۱۸واحد نخونده و چند روزی به امتحان پایان ترم.

پس اگه رخصت بفرمایید ـ یا نفرمایید ـ بالاجبار باید اینجا رو تعطیل کنم.

این حقیر ترین رو از دعای خیرتون فراموش نکنید.

یاعلـــــــــی

 

تسلیت سفر نهمین اختر پاک

 

شهادت مظلومانه و جانگداز جوان ترین رهنمای شهید

امام محمد بن علی الجواد (علیه السلام)

بر همه ارادتمندان اهل بیت(علیهم السلام)

تسلیت باد.

 

یا جوادالائمه ادرکنا

 

ألا بذکر الله تطمئن القلوب

باز هوس نوشتن به سرم زده. ساعت از 00:30 دقیقه بامداد گذشته. لامپ اتاقم خاموشه ولی چیکار کنم که باز هم می خوام بنویسم. دوباره چراغ  رو روشن می کنم.

اَه .... تو ای گیر و دار یه خودکار پیدا نمی شه. همه جا رو زیر و رو می کنم تا پیداش می کنم.

می خوام درد دل کنم با یه عالم حرف های نگفته.

چند تا دوست و آشنا دارم؟

پنج تا؟

ده تا؟

بیست تا؟

سی تا؟

پنجاه تا؟

صدتا؟

..........

پیش کدومشون دلم رو بریزم وسط؟ آیا اصلا بلدم دلم رو بریزم وسط؟ از کجا شروع کنم؟ از کدوم درد؟

نه بابا بس که پیش هیچ کس نگفتم پشت این خنده هام چه خبره، از این کارها رو تجربه نکردم و بلد نیستم.

پس چی کار کنم؟

سفره دلی که توش پر از گره هست ...

 

خدایا خودت خوب می دونی که نمی تونم سفره دل پیش هیچ نامحرمی باز کنم ولی تو تنها کسی هستی که سفره دلم، چه بخوام و چه نخوام پیشت پهنه.

پس خدای خوب من!

یکی یکی گره هایی که برام کوهی شده رو به چشم به هم زدنی باز کن که هیچ کس قادر به این کار نیست.

یا اللهُ   یا رحمنُ   یا رحیمُ   یا مُقلِّب القلوب

ثـَبّت قلبی علی دینِک

ثـَبّت قـُلوبَنا علی دینِک

مرخّصی اضطراری

 

·         دور دوم سفرهای استانی آغاز شد.

·         سه شنبه گذشته در مریلند امریکا، کنفرانس آناپولیس برگزار شد.

·          محمود عباس به پاس زحمات اولمرت دستش را به گرمی فشرد.

·         پیرمرد فلسطینی زیر کتک سربازان رژیم صهیونیستی جان سپرد.

·    سفیر ایران در اردن بعلت تجمع اعتراض آمیز علیه کنفرانس آناپولیس جلوی سفارت این کشور در تهران به وزارت خارجه اردن احضار شد. به وی گوشزد شد تجمع اخیر در زمانی که اکثر کشورهای منطقه در تلاش برای از سرگیری فرایند صلح بین اعراب و اسرائیل در این کنفرانس هستند، غیر قابل توجیه بود.

·         رهبر معظم انقلاب اسلامی تذکرات صریحی به حوزه های علمیه دادند.

·         چند روزی بیشتر به 16 آذر، روز دانشجو نمانده است.

·         موسویان از اتهام جاسوسی تبرئه شد.

·    ۲/۶درصد مردم دنیا از کمبود سرویس های بهداشتی رنج می برند. سازمانهای جهانی بهداشت از وقوع فاجعه انسانی هشدار دادند.

·         سیاست های سارکوزی در فرانسه، هر روز بر تعداد مخالفان وی می افزاید.

·         نشست وحدت حوزه و دانشگاه با حضور وزیر علوم و مدیر حوزه علمیه قم برگزار شد.

·         وزیر آموزش و پرورش استعفا داد.

·         وزیر امور خارجه رژیم صهیونیستی خواهان منع گسترش سلاح های اتمی در خاورمیانه شد.

·         در همین نزدیکی آقای م . ر (22ساله) کراک مصرف می کند.

·         در همین نزدیکی آقای ح . م با سیلی صورتش را سرخ می کند.

·         اصولگرایان و اصلاح طلبان در حال بستن لیست های انتخاباتی خویش هستند.

·         حزب الله با ریاست جمهوری میشل سلیمان موافقت کرد.

·         مادر شهیدی منتظر بازگشت فرزندش است.

·         در انتخابات پارلمانی روسیه حزب «روسیه متحد» حائز اکثریت آرا شد.

·         فیدل کاسترو نامزد انتخابات مجلس شد.

·         جلیلی وارد مسکو شد.

·    میلیون ها نفر راهی حج می شوند. تا طوافِ «الله» کنند؛ تا نَفس را به قربانگاه بَرند؛ تا جمرات را رَمی بسوی ابلیسهای خویش نمایند؛ تا در عرفات معترف به لغزش ها شوند؛ تا در عرفه با شرح پریشان حالی و درماندگی، با تنوع زبانهاشان طلب ظهور منجی کنند؛ تا هروله کنان با مهدی فاطمه(عج) همراه شوند؛ تا نمایانگر امت واحده باشند....

و هزاران حرف دیگر از این دهکده ی ........

یک سینه حرف دریغ از چند دقیقه وقت!

نیاز مبرم به مرخصی اضطراری دارم. هرچند یادداشتهایم ادامه خواهد داشت ولی وقت تایپیدن و تو وبلاگ گذاشتن رو ندارم.

ان شاءالله بزودی برمی گردم.

لاجرم کات...

به امید دوباره...

 

 

در هفته بسیج ... در گوشه ای از ایران...

 

دیروز ایران اسلامی نمایش اقتدار بسیج عمومی ملت غیورش را در جای جای خود شاهد بود. همه آمده بودند، از همه اقشار.

من هم سهم کوچکی در این ادای تکلیف داشتم. وقتی به محل تجمع رسیدم، توجهم به پیرزنی جلب شد که به علت کهولت سن قادر نبود خود را به محل استقرار خانم ها برساند. ناگزیر در گوشه ای بر روی یک صندلی نشسته بود.

پیرزنی با کهولت سن که چشمان کم بینایش از زیر عینکی قدیمی نظاره گر جمعیت بود؛ به دستهای لرزانش عصایی گرفته بود تا کمکی باشد برای پاهای ناتوانش.

برایم سوال بود که او با این وضع، اینجا چه می کند که ناگهان صدایم کرد: آقا پسر! چرا شهدای گمنام رو نمیارند؟

گفتم: امروز که قرار نیست شهید بیارند.

با عتاب خاصی گفت: نه شهیدهای گمنام هنوز هم هستند.

متوجه کم شنوایی اش شدم. گفتم: می دونم ولی امروز قرار نیست شهید گمنام بیارند.

چهره ش دگرگون شد و گفت: قرار نیست؟!

بیشتر کنجکاو شدم که خودش ادامه داد: پسرم مفقود الاثره. اون بیست و پنج سال پیش رفته و هنوز خبری از اون ندارم. توی تشییع جنازه همه شهدای گمنام شرکت می کنم شاید پسر من باشه.

دیگه نفهمیدم چی می گفت. مات و مبهوت مونده بودم تو چهره پیر و چشمهای خسته اون مادر که سالها در انتظار پسرش طی کرده. حتی نفهمیدم که کِی از جاش پا شد و رفت.

مراسم تموم شد و تقریباً همه رفته بودند. من هم لحظاتی بود که از یاد اون پیرزن فارغ شده بودم که دوباره چشمم افتاد به یه مادر قد خمیده، با عینک قدیمی، که با دستای لرزونش تکیه به عصا داشت و تک و تنها برمی گشت.

تو دلش چی می گذشت خدا می دونه.

 

 

وظیفه «من» چیست در قبال آن...  نه این جوانان و این مادران؟

 


ادامه مطلب را بخوانيد

کپي رايت :نقل تمام يا بخشی از مطالب تنها با كسب اجازه از نويسنده مجاز است. تقلید از طرح قالب وبلاگ ممنوع است.

Designed by: yek7om | Powered by: blogfa | Translate for blogfa : ITblog